خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست

فقط می ‏خواست همو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ما ، مال ما نیست

فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم

تموم لحظه‏ های این تب تلخ

خدا از حسرت ما با خبر بود

خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست

خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود

چه سخته مال هم باشیم و بی هم

می ‏بینم می ری و می ‏بینی می رم


?صياد  | در ۱۳۸٩/۳/۸ | 
 

 

 

 

 

 


سکوت میکنم و میشکند دستهای ساده من در بی نهایت آغوش مشکوک تو تو را مثل تمام خوبیها.. مثل کودکیهایم چقدر بهانه بگیرم... چقدر بهانه بگیرم

?صياد  | در ۱۳۸٧/۱/۱۸ | 
 

 

 

 

 

 


دوباره چله نشستم مرور خاطره را

مرور آن شب مرموز پرمخاطره را

و کاهنان نگاهت دوباره آمده اند

که دختران من ــ این شعرهای باکره ــ را

کنار معبد یک عشق تازه سر ببرند

چقدر باد می آید ؛ ببند پنجره را

از آن شبی که تفنگ شکارچی پر دا ــ

ده از کویر دلم دسته های هوبره را ،

هنوز باد می آید و باز می کوبد

به شیشه نازکی بال های شب پره را

**

اسیر قلعه ی تنهایی ام ؛ کجایی عشق ؟

تو قهرمان منی ؛ بشکن این محاصره را 


?صياد  | در ۱۳۸٦/۱۱/٢٧ | 
 

 

 

 

 

شوق


من شوقی از تو بودم ...

?صياد  | در ۱۳۸٦/٧/۱٧ | 
 

 

 

 

 

 


ياد آن روز که سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد کرد! خبري از دل پر درد گل ياس نداشت. بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي ...چه شقايق چه گل پيچک و ياس ... زندگي اجبارست!


?صياد  | در ۱۳۸٦/٦/٢۳ | 
 

 

 

 

 

 


دنیای مزخرفاتم هنوز جا واسه چند تای دیگه داره بفرما که بزنم چند وقتی سرگرم میشم . نمیدونم این روزا چی داره اطرافم میگذره همین روزاست که کارت تنفس و بعد هم جیره بندی اکسیژن آغاز بشه شاید هم نفس تنگی هام بی دلیل نبوده کفشهای روی هم افتاده و جنسای خراب و یه مشت علاف دل خوش و افاده ها و توقعات و گلایه ها و تشویق های تو خالی همیشگی ...

گریه ام نمیاد شاید امروزه بشه چند تا لبخند الکی از جنس خودشون تحویلشون داد تا حس کنن که امروز حالت خوبه ! میگن فقط این نشونه ی خوب بودن آدماست ! آدم ها !

آخ راستی نبودی ببینی کلاه های فارق التحصیلی !‌ رو سرمون چقدر گشاد به نظر میومدن چند بار افتادن اما مگه حالیشون میشد؟ منظورشو نمی فهمیدن.  پدر و مادر های جوگیر و بنزهای قرضی و تیپ های عاریه ای حالتو به هم میزد انگار هیچ کس خودش نبود. مثل همیشه !


?صياد  | در ۱۳۸٦/٤/۱٥ | 
 

 

 

 

 

گر مرد رهی غم مخور از دوری و ديری


چند سال دست تو دست هم همه ی غرفه های نمایشگاه رو زیر و رو کردیم اما هیچ وقت به کتابی بر نخوردیم که یادمون بده اگه عرضه و جرئت تکرار حرفاتو نداری شروع نکن . اگه شجاعت نداری برای چیزی که میخوای جون بکنی حرفشم نزن . اگه هنوز اونقدر مرد نشدی که یاد بگیری واسه دوست داشتن بیشتر از دل به جیگر احتیاج داری اداشو در نیار

پس اینهمه کتاب که دورم ریخته چی یادم دادن؟ دودوتا چهار تا؟ چه فایده وقتی یک یکی دوتا نمیشه؟!


?صياد  | در ۱۳۸٦/۳/٥ | 
 

 

 

 

 

 


يك عمر سكوت به احترام عشقهايي كه كشتيم در خويش
يك عمر سكوت به احترام همه ي عاطفه ها
همه ي چشماني
كه به درهاي زمان خيره نموديم
كه به زيبايي دنيا بستيم
كه دريغش كرديم شعله ي اشكي را
يك عمر سكوت
تا ندانند همه عاشق صفتان
گر نگفتيم دليل مردگي هامان نيست
اين دليل مرگ گوشي شنواست ...

...

مرگ گوشی شنوا ...؟

هرگز از باور من چنین چیزی نخواهی دید . بخدا این من نیستم  . من نمی توانستم ...

نه ...

مرا از من غریبه کرده اند کجایی تا ببینی دون مرامان محیطم چه به روزم آوردند . از امتداد آن نگاه سالمی که می شناسی  نقطه چینی بیش نمانده ست ...

چه دلیلی می خواهی محکم تر از این که می آیی می بینی کادوی روز ولاد تو سکوت است سکوت ...

یا بکن یا کنده شو . ریشه ام سست تر از گذشته هاست . فقط یک نگاه دیگر می تواند ریشه ی خشکیده را از جا بکند . تیشه حرام است به من ...

دلم که تنگ می شود
دستهایم
بند نمی شوند روی این کاغذها . . .
امشب سکوت و کاغذ و این الفبای تکراری
به کار من نمی آیند
دستهایم هم . . .
می خواهم تو را بنویسم
دستهایت را به من میدهی ؟


?صياد  | در ۱۳۸٦/٢/٧ | 
 

 

 

 

 

عادت میکنی...


عادت میکنی دلبرکم
عادت میکنی که
بی من راه بروی
بی من گریه کنی
بی من نفسهایت تندتر بزند!!!


?صياد  | در ۱۳۸٦/۱/٢٠ | 
 

 

 

 

 

سوزاندمشان ...


پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمشان 


 باز هم گوش سپردم به صدای غمشان


 هر غزل گر چه خود از دردی و داغی می سوخت


 دیدنی داشت ولی سوختن با همشان


گفتی از خسته ترین حنجره ها می آمد


 بغضشان شیونشان ضجه ی زیر و بمشان


نه شنیدی و مباد آنکه ببینی روزی


ماتمی را که به جان داشتم از ماتمشان


 زخم ها خیره تر از چشم تو را می جستند


تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمشان


 این غزلها همه جانپاره های دنیای منند


لیک با این همه از بهر تو می خواهمشان


 گر ندارند زبانی که تو را شاد کنند


 بی صدا با دگر زمزمه ی مبهمشان


شکر و نفرین به تو در ذهن غزل هایم بود


که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان  !!

 


?صياد  | در ۱۳۸٦/۱/٧ |